تبليغاتX

*.*•.*.•**•.عشق فراموش شده.•**•.*.•*.*..

*.*•.*.•**•.عشق فراموش شده.•**•.*.•*.*..

 

 

 

امــــــــــــــــــروز عسل میاد خونه

 

 

+ وقت دلتنگ شدنــــــــم چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388طلا14:56 صـــــــدفی | |

          

امروز شنبه ست اولین روز هفته های تکراری بی تو بودن

می گم تکراری ولی تعجب نکن

تکراری از این جهت که پیشم نیستی

لحظات با تو بودن برام هر ثانیه اش خاطره اس ولی وقتایی که نیستی....

میدونم چند روز بیشتر به اومدنت نمونده  ولی باور کن سخته

این روزا بیشتر از گذشته دلم هواتو می کنه هر جا میرم و هر کاری میکنم

تو میای جلوی چشمم

دلم برات یه ذره شده

دلخوشی من شده تک زنگایی که بهت می زنم!

راستی یادم رفت سلام کنم  میبینی حواس پرتی منم بیشتر شده

 

            دوستت دارم عسل جون ن ن ن ن ن ن ن ن ن

 

 پنجره ای ندارم که باز کنم تا نسیم زمستانی، من و اتاق آبی ام را -یکجا- ببلعد

دیشب به آسمان که نگاه کردم لا به لای ستاره ها دنبال تو می گشتم.

نمی بینمت که برایم دست تکان دهی... نمی شنوم که صدایم کنی...!

این بار به جای حافظ با بیوتن فال می گیرم. فصل زبان می آید، صفحه ۲۸۴.

آلبالا لیل والا... گرفتاری مال عشق است... مال رفاقت است...

آلبالا لیل والا...

ناتوان و حقیر روی استحکام زمین ایستاده ام. از سنگینی سکوت نفس م می گیرد...

و درد . . .

درد . . . . . .

درد . . . . . . . . .

در من هنوزادامه دارد...!

           

چرا اینجوری شدم....!

کلی حرف رو دلم مونده بود بزنم ولی الان اصلا هیچی تو ذهنم نیست...!

همشون پرید

خدایا..

مجبورم چرت و پرت بنویسم   فقط قول بده بهم نخندی

امروز هشتمین روزیه که خطم خراب شده گوشیم خراب بود  اینم خراب شد  ایول داره به خدا

حالا دیگه آس و پاس شدم

اها راستی یادم اومد اگه بدونی دیروز چی شد.....

طبق معمول بابا رفت سر کار (تعجب نکن)واسه  همه جمعه بود و روز تعطیل

ولی واسه ما یه روز عادی بود مثه روزای دیگه!خیلی وقته جمعه هامون دیگه رنگ و بویی نداره

اره داشتم می گفتم

بابا که رفت سر کار منم حدودا ساعت ۵۰/۷ که از خواب بیدار شدم

یه خورده خونه رو تر و تمیز کرد  وقتی کارم تموم شد غم دنیا ریخت روی سرم......!وای ی ی ی ی

ناهار چی درست کنم......؟همیشه با این قضیه مشکل دارم

چه قد سخته....!

 تصمیم بگیری ناهار چی بپزی که هم همه خوششون بیاد هم آسون باشه هم خوشمزه...؟

بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم آش رشته درست کنم

همه ی وسائلشو تو خونه داشتیم الا سبزی آشی  از شانس بدم حمید خونه نبود آی ی ی  ی ی

حالا کی بره خرید...؟

مجبور شدم دیگه چون به جز خودم کی خونه نبود  واسه همین آماده شدم که برم خرید

تا اینجای کار رو داشته باش الان میام

.

.

.

خلاصه رفتم مغازه تره بار فروشی  از در که رفتم تو خشکم زد ....

صف سبزی چه قد طولی بود....!

به جون خودم اگه غرورم اجازه میداد همونجا مینشستم زمین و  می زدم زیر گریه

ولی مگه این غرور لعنتی میزاره

رفتم اخر صف واسادم 

یه چیزش خوب بود که اون آقاهه خیلی فرز بود و زود مشتری ها رو  به راه می کرد

۲ نفر مونده بود نوبت من بشه که آقای فروشنده نمی دونم چرا یهویی آتیشی شد و بـــــــــــــله

دادو هوار راه انداخت حالا منم از همه جا بی خبرهمینجوری واساده بودم تماشا

گویا خانمی که نوبتش بوده به خاطر اینکه سبزی خوبی نداشته به فروشنده توهین میکنه

فروشنده هم یکی دوبار جواب خانمه رو نم یده ولی وقتی می بینه دست بردار نیس

اونم شروع می کنه به داد و هوار  و نتیجه این شد که دست از کار کشید و رفت

حالا منم این همه فکر کرده بودم

چی درست کنم....صف طولانی ....تعطیلی اینجا . غیره اعصابمو حسابی بهم ریخت

واسه همین قید خرید سبزی رو از جای دیگه زدم و با عصبانیت رفتم خونه  ناهارم هیچی درست نکردم

توی راه برگشت م به خودم غر میزدم که:من دیگه عمرا بیام خرید

هر چی تو خونه بود همونو درست میکنم کی گفته که هم باید خرید کنم هم کارای خونه رو انجام بدم؟

هه هه(حرافای اکثر خانوما به آقاهاشون)

ولی خداوکیلی خیلی سخته هم کار خونه هم کار بیرون

مخصوصا  اگه یه وروجک مثه حمیدرضا داشته باشی

این یه روز جمعه خونه ی ما بود خسته و کسل کننده

وقتی توی تلویزیون خونواده هایی رو نشون می ده که از کوچیکترین فرصت پیش اومده

استفاده می کنن و اهل و عیالشون رو می برن تفریح حرصم میگیره

چرا خونواده ما نباید اینجوری باشه؟البته اگه خونواده ایی در کار باشه....؟

گله و شکایت نیست ها همینجوری می گم

اخه  دیگه به این نوع زندگی دارم عادت می کنم

تقریبا دیگه دارم می شم مثه این خانم های ۴۰-۵۰ ساله

بزرگترین تفریحم این گوشی و خط  بود که اونم خدا رو شکر  فنا شد

جای شکرش باقیه که میشه اس ام اس فرستاد

ولی واسه کی.....؟تو که انتن نداری

بــــــــــــــگذریم

(می گم خوبه که هیچی تو ذهنم نبود این همه وراجی کردم )

خدایا شکرت

شکر به خاطر داده هایت و شکر به خاطر نداده هایت......

             

+ وقت دلتنگ شدنــــــــم شنبه یازدهم مهر 1388طلا1:0 صـــــــدفی | |

 

 

باور کن سخته

 

خیلی هم سخته

 

خیلی سخته یکی رو تا سر حد مرگ دوست داشته  باشی و همیشه و همه حال توی فکر تو باشه

 

اما اینو بدونی و بفهمی که هیچ وقت بهش نمی رسی....!

 

 

یاد اون قدیم ها بخیر

.با چه عشق و علاقه ایی کارت میخریدم و زودی می ومدم خونه تا زودتر بیام نت و این وبلاگ رو

اپ کنم....!چه دورانی بود

بهش عادت کرده بودم

مخصوصا شب ها....!

ساعت ۱۰ که می شد یه چیزی تو مایه های اضطراب و تشویش می افتاد تو دلم

هی تند تند کارامو انجام میدادم تا زودتر بتونم بیام نت

معمولا تا ۳- ۴ صبح بیدار می موندم

چه صفایی داشت

اولین کاری که میکردم این بود یه سر به دوستای وبی خودم میزدم

هانی-همایون-عباس جوووون-دیبا-نیکا-رها-میثم-کامیار-سام-یاسر....

عاشق این جمله ی توی کامنت ها بودم

                      ((کجایی صدف جون؟دیگه سر نمیزنی؟))

بعد از کلی حال و احوال و مزه پرونی یه سری به کامنت ها میزدم و جواب میدادم

این وسط  مسطا هم توی مسنجر می چتیدم

اخ خ خ خ خ خ خ خ چه دورانی بود....!

بعضی وقتا یه کامنت هایی می دیدم بی نام و نشون

 دلم می خواست بدونم این کیه که بدون هیچ اسمی برام کامنت می زاره

می دونستم اشناست یعنی حدس می زدم

ولی اینکه چرا بی نام و نشون میاد کامنت می زاره

برام خیلی جای تعجب داشت

خلاصه به جرات می تونم بگم بهترین دوران زندگی من همین ۱ - ۲ سال بود

بعضی وقتا از اینکه یکی از دوستای وبلاگی من وبشو تخته می کرد

خیلی ناراحت می شدم

شونصد تا کامنت براش مینوشتم و ازش می خواستم این کار رو نکنه

بعضی وقتا هم خودم به سرم می زد تعطیل کنم برم پی کارم

اما ...

توی همین دوران بود که با یه دوست اشنا شدم

یه دوستی که الان می فهمم بدون اون زندگی چه قدر سخت می گذره

دوستش نداشتم

چون نمی شناختمش

ولی کم کم بهش عادت کردم و یه حس غریب توی دلم به وجود اومد

یه حسی که الان می دونم حس دوست داشتنه نه عشق

خیلی دوستش دارم

خیـــــــــــــــــــــــــــــلی زیاد

همیشه هم بهش می گم

اون هم می گه ها ولی بیشتر از من

فاصله مون از هم خیلی دوره

خیلی خیلی خلی دور

ولی دلهامون نزدیکه

اینقد نزدیک که تصورشو نمی تونی بکنی

نمیدونم  زندگی اینده مون چه جوریه؟خوبه....؟بده....؟

فقط واسم دعا کنید............!؟

 

 

+ وقت دلتنگ شدنــــــــم جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388طلا20:0 صـــــــدفی | |